روزهای طلایی زندگی

یک مادر که تصمیم داره روزهای بهتری برای بچه ها بسازه.

روزهای طلایی زندگی

یک مادر که تصمیم داره روزهای بهتری برای بچه ها بسازه.

دوستم

همسر دوستم بعد از یک سال و نیم مبارزه با بیماری از دنیا رفت. انگار همین دیروز بود، وقتی از دوستم خواستگاری کرد من انقدر خوشحال شدم که هنوز حس خوبم رو یادمه... همه معیارهای یه شوهر ایده‌آل رو داشت خوش قیافه، خوش تیپ، قد بلند، پولدار، خانواده معروف...

اما متاسفانه زندگی واقعی هیچ کدوم از این ظواهر نیست...

بعدها فهمیدم معیارهای مرد ایده‌آل اینا نیستن...


به هر حال بخاطر از دنیا رفتنش خیلی ناراحت شدم، بخاطر بچه‌هاش...و دوستم که چقدر تو این سالها اذیت شد. امیدوارم ازین به بعد زندگی براش چیزای قشنگی نوشته باشه.


کانال تلگرام

یه کانال تلگرام باز کردم که گاهی توش عکس بذارم. اگر دوست داشتین عضو شین 


https://t.me/ghatareelmblog



این صورت باقی

چند روز پیش با بچه ها رفتیم نمایشگاه عکس "این صورت باقی" تو موزه هنرهای معاصر. جالب بود به نظرم شلوغ هم بود. خود ساختمون موزه رو من خیلی دوست دارم! حس آرامش بهم میده.

یه روز هم رفتم دانشگاه. واقعا دیگه به زور میرم! این سیستم آموزشی چیه که من رو با این سن و سال و انگیزه و شوق و ذوق به اینجا رسونده!!! تنها چیزی که من رو اونجا نگهداشته موضوع پایان نامه ام و خود استادم هستن وگرنه همین امروز همه چیز رو رها می کردم و خودم را بابت گرفتن مدرکی که هیچ فایده ای تو زندگی من نداره انقدر اذیت نمی کردم. 

البته در نهایت من آدم سخت کوشی هستم! به این راحتی ها نمیتونن من رو از راه دور کنن! همه این روزهای سخت رو تحمل می کنم! 


دیگه اینکه دیروز عصر هم با دوستای پسرم و مامانهاشون رفتیم پارک. ما شش سال با هم تو یه مدرسه بودیم و دیگه الان جدا شدیم و هرکدوم رفتیم یه جا. هرروز دم در مدرسه همدیگه رو می دیدیم و با هم حرف میزدیم و دیگه کلی با هم صمیمی شدیم. رفتیم پارک، بچه ها بازی کردن خودمون هم چای و کیک و این چیزا خوردیم و حرف زدیم. چقدر داشتن اینجور ارتباطات خوبه. چهار نفریم از چهار دنیای متفاوت ولی دور هم میشینیم و حرف میزنیم و به هم انرژی میدیم.

آشپزی

از وقتی پست قبل رو نوشتم همش با خودم فکر میکنم آیا واقعا بعد اون فجایع تو قلبمون هم زندگی روزمره جریان داره؟ نمیدونم، فکر نکنم دیگه هیچ کدوم از ما بتونیم عادی باشیم...


امروز با خودم فکر میکردم سختی‌ها و مشکلات از من آدم قویتری ساخته، یاد گرفتم کنار همه ناراحتی ها صبر کنم  و سعی کنم امید رو درون خودم حفظ کنم. حتما خدا کنارمه و تمام این روزها رو میبینه و احساسات من رو میدونه 


دیروز رفتم ثعلب خریدم بعد اومدم خونه بستنی درست کردم، بعدم زیتون پرورده درست کردم و شام هم کپه که از یه پیج رشتی یاد گرفته بودم. یه خانوم رشتی گوگولی که با همون لهجه شیرینش یاد میده 

بستنی‌ها رو هم با شکلات آب شده ریختم داخل قالب بستنی چوبی! خیلی خوب شد البته شکلاتش یه ذره سفت بود باید ببینم چطوری میشه نرمترش کرد. 

دارم فکر میکنم یه کانال تلگرام درست کنم گاهی یه عکسی هم بذارم


تصمیم

الان چند هفته ست که دیگه هیچ خبری نمیخونم. ما به اندازه کافی روحمون زخمی هست از اتفاقات ۸ ماه پیش دیگه نمیخوام با خوندن این چرندیات بدتر روحم رو آزار بدم.

سعی میکنم زندگی رو از یه دید دیگه نگاه کنم. همین کارهای روزمره رو با آرامش انجام بدم. غذا درست کردن، جمع و جور کردن ، قهوه بعد از ظهر، سریال موقع ناهار، بیرون رفتن و بقیه کارها...

مگه زندگی غیر از این لحظاته؟