روزهای طلایی زندگی

یک مادر که تصمیم داره روزهای بهتری برای بچه ها بسازه. آدرس اینستاگرام @ghatareelm

روزهای طلایی زندگی

یک مادر که تصمیم داره روزهای بهتری برای بچه ها بسازه. آدرس اینستاگرام @ghatareelm

بدون عنوان

خب ما متاسفانه توی جنگ خونه مون آسیب دید، اینجوری که درست روبروی خونه مون رو زدن و ما هم خونه بودیم. حالا اگه اعصابم اجازه بده شاید تعریف کنم

این اتفاق انقدر وحشتناک بود که زندگی من رو قشنگ به دو بخش تقسیم کرده که البته اصلا دوست ندارم درباره اش صحبت کنم. تمام تلاشم رو کردم که کمرنگش کنم ولی امروز که برای ثبت نام پسرم رفتم یه موضوعی پیش اومد که تمام خاطرات اون لحظه اومد جلوی چشمم ...

الان تمام وجودم پر خشمه پر غم و غصه و ناراحتی

نمیتونم توضیح بدم فقط دلم میخواد های های گریه کنم 

ازون بدتر اینه که هیچچچچ کس احساس ما رو درک نمیکنه هیچ کس...

البته امیدوارم هیچ انسانی این حس رو تجربه نکنه ولی عمیقا ناراحتم

کتابفروشی گردی

با اینکه به شدت خوابم میاد ولی چون تصمیم گرفتم هر شب بنویسم اومدم پست بذارم.

امروز با بچه ها رفتیم انقلاب یه گشتی زدیم و چندتا کتاب خریدیم. چقدر کتاب گرون شده، یعنی همه چیز خیلی گرون شده!!

از همه مهمتر اینکه یه دفتر طراحی هم خریدم و تصمیم گرفتم بعد سالها نقاشی بکشم. 

سه جلد کتاب با یه دفتر شد حدود ۲ میلیون!!!! 



هوا هم انقدر گرم بود که وقتی رسیدیم خونه واقعا نزدیک به مردن بودم.

بعد از چند سال

آخرین پستم رو سال 1401 گذاشتم و الان حدود 4 سال میگذره! 

تصمیم گرفتم دوباره نوشتن رو شروع کنم. توی این چهار سال کلی اتفاقات افتاده. الان که فکر می کنم بیشترشون سخت بودن. می تونم یه کتاب درباره همشون بنویسم! 

ازین به بعد می خوام هرجور شده حتی کوتاه هر شب بنویسم. 


بعد این چند سال انگار تازه وارد یه خونه جدید شدم و هنوز یخم باز نشده! 

حالا میام کم کم می نویسم ...