-
پایان تابستان
سهشنبه 31 شهریور 1405 23:28
انگار همین دیروز بود که بچهها تعطیل شدن و کلی برنامه تو سرمون بود که اجرا کنیم و نکردیم! حالا فردا دوباره سال تحصیلی شروع میشه. پسر من کلاس اولش تو کرونا بود یعنی واقعا بچههایی که امسال کلاس هفتم هستن تا حالا یکسال کامل مدرسه نبودن!! امیدوارم برای همه سال تحصیلی خوبی باشه، پر از معجزه و اتفاقات خوب یادتونه یکبار...
-
سفر کوتاه
دوشنبه 30 شهریور 1405 08:14
یک سفر خیلی کوتاه به مشهد داشتیم. مامانم اعتقاد زیادی به امام رضا داره من و بچهها هم همراهش رفتیم تا تنها نباشه. یاد قدیم افتادم که چه احساس خوبی داشتم تو این جور مکانها و حالا که همه چیز از بین رفته، و البته خدا که پررنگتر شده... چرا همه چیز رو از ما گرفتن... متنفرم از کسایی که تذکر حج.اب میدن! چی با خودتون فکر...
-
دوستم
چهارشنبه 25 شهریور 1405 23:10
همسر دوستم بعد از یک سال و نیم مبارزه با بیماری از دنیا رفت. انگار همین دیروز بود، وقتی از دوستم خواستگاری کرد من انقدر خوشحال شدم که هنوز حس خوبم رو یادمه... همه معیارهای یه شوهر ایدهآل رو داشت خوش قیافه، خوش تیپ، قد بلند، پولدار، خانواده معروف... اما متاسفانه زندگی واقعی هیچ کدوم از این ظواهر نیست... بعدها فهمیدم...
-
کانال تلگرام
یکشنبه 22 شهریور 1405 08:35
یه کانال تلگرام باز کردم که گاهی توش عکس بذارم. اگر دوست داشتین عضو شین https://t.me/ghatareelmblog
-
این صورت باقی
چهارشنبه 18 شهریور 1405 08:15
چند روز پیش با بچه ها رفتیم نمایشگاه عکس "این صورت باقی" تو موزه هنرهای معاصر. جالب بود به نظرم شلوغ هم بود. خود ساختمون موزه رو من خیلی دوست دارم! حس آرامش بهم میده. یه روز هم رفتم دانشگاه. واقعا دیگه به زور میرم! این سیستم آموزشی چیه که من رو با این سن و سال و انگیزه و شوق و ذوق به اینجا رسونده!!! تنها...
-
آشپزی
یکشنبه 15 شهریور 1405 08:46
از وقتی پست قبل رو نوشتم همش با خودم فکر میکنم آیا واقعا بعد اون فجایع تو قلبمون هم زندگی روزمره جریان داره؟ نمیدونم، فکر نکنم دیگه هیچ کدوم از ما بتونیم عادی باشیم... امروز با خودم فکر میکردم سختیها و مشکلات از من آدم قویتری ساخته، یاد گرفتم کنار همه ناراحتی ها صبر کنم و سعی کنم امید رو درون خودم حفظ کنم. حتما خدا...
-
تصمیم
پنجشنبه 12 شهریور 1405 07:29
الان چند هفته ست که دیگه هیچ خبری نمیخونم. ما به اندازه کافی روحمون زخمی هست از اتفاقات ۸ ماه پیش دیگه نمیخوام با خوندن این چرندیات بدتر روحم رو آزار بدم. سعی میکنم زندگی رو از یه دید دیگه نگاه کنم. همین کارهای روزمره رو با آرامش انجام بدم. غذا درست کردن، جمع و جور کردن ، قهوه بعد از ظهر، سریال موقع ناهار، بیرون رفتن...
-
امروز
دوشنبه 9 شهریور 1405 17:00
امروز با دخترم سوار اتوبوس بودیم و نشسته بودیم تا راه بیوفته یه آقای مسنی اومد تو و گفت ۱۹۰ پول داروی بچه مو ندارم، منم اول گفتم حتما دروغ میگه بعد دلم سوخت گفتم شاید واقعا نداره. ۱۰۰ تومن بهش دادم پیاده شد رفت جلوتر اونور خیابون! اصلا داروخانه نرفت! احتمالا تو دلش به ریش من هم خندیده منم خودمو دلداری دادم که نیت من...
-
خبر خوب
سهشنبه 3 شهریور 1405 08:30
بالاخره بعد از ماهها که همه چیز بد و مزخرف بود درباره اون مسئله ای که نگرانش بودیم خبر خوبی شنیدیم. اینجاست که آدم میفهمه هیچ چیزی مهمتر از سلامتی نیست. ولی انگار سیستم مغز ما عادت داره خودش رو آماده حمله نگهداره، من هنوزم قبل از اینکه نتیجه بیاد خودم رو برای بدترین شرایط آماده میکنم. خودم رو آماده کرده بودم تا...
-
دیدار با فامیل
یکشنبه 18 مرداد 1405 08:49
جمعه شب تولد خاله ام بود. خب این چند وقت شوهر خاله ام هم حالش خوب نیست و ما کلی هم براشون ناراحت بودیم. تصمیم گرفتیم یه سر بریم خونه شون و یه تولد دورهمی بگیریم. ما سالهای پیش، وقتی هنوز ازدواج نکرده بودم خیلی بیشتر همدیگه رو می دیدیم ولی الان دیگه شاید همون سالی یکبار بتونیم با خاله ها و بچه هاشون دور هم جمع بشیم....
-
روزهای قدیم
پنجشنبه 15 مرداد 1405 07:16
وقتی به گذشته فکر می کنم می بینم من چه آدم امیدواری بودم و چقدر هم همه چیز مطابق همین احساسم خوب پیش می رفت. اما این چند سال اخیر زندگی روز به روز سختتر شده. مثلا من اون قدیما معتقد بودم اگه خوب فکر کنم حتما خوب پیش میاد، ولی الان هرچقدر هم سعی می کنم مثبت باشم بازم همه چیز خراب میشه. حضور یه سری آدم بی خود منفی و...
-
مشکلات
دوشنبه 5 مرداد 1405 06:54
من مثلا قرار بود هر شب بنویسم ولی واقعا نمیدونم چرا به کل یادم میره که اصلا اینجا وجود داره!!! این روزها درگیر یه مسئله ای هستیم دعا کنین که به خیر بگذره. نمیدونم چرا مشکلات تمومی ندارن البته من همش سعی میکنم به خدا امید داشته باشم و میدونم که خدا توی همه ماجراهای خوب و بد هست ولی چرا وقتی مشکلی پیش میاد اولین فکر...
-
بدون عنوان
چهارشنبه 24 تیر 1405 22:40
خب ما متاسفانه توی جنگ خونه مون آسیب دید، اینجوری که درست روبروی خونه مون رو زدن و ما هم خونه بودیم. حالا اگه اعصابم اجازه بده شاید تعریف کنم این اتفاق انقدر وحشتناک بود که زندگی من رو قشنگ به دو بخش تقسیم کرده که البته اصلا دوست ندارم درباره اش صحبت کنم. تمام تلاشم رو کردم که کمرنگش کنم ولی امروز که برای ثبت نام پسرم...
-
کتابفروشی گردی
دوشنبه 22 تیر 1405 23:12
با اینکه به شدت خوابم میاد ولی چون تصمیم گرفتم هر شب بنویسم اومدم پست بذارم. امروز با بچه ها رفتیم انقلاب یه گشتی زدیم و چندتا کتاب خریدیم. چقدر کتاب گرون شده، یعنی همه چیز خیلی گرون شده!! از همه مهمتر اینکه یه دفتر طراحی هم خریدم و تصمیم گرفتم بعد سالها نقاشی بکشم. سه جلد کتاب با یه دفتر شد حدود ۲ میلیون!!!! هوا هم...
-
بعد از چند سال
یکشنبه 21 تیر 1405 18:27
آخرین پستم رو سال 1401 گذاشتم و الان حدود 4 سال میگذره! تصمیم گرفتم دوباره نوشتن رو شروع کنم. توی این چهار سال کلی اتفاقات افتاده. الان که فکر می کنم بیشترشون سخت بودن. می تونم یه کتاب درباره همشون بنویسم! ازین به بعد می خوام هرجور شده حتی کوتاه هر شب بنویسم. بعد این چند سال انگار تازه وارد یه خونه جدید شدم و هنوز یخم...
-
آرامش
یکشنبه 6 شهریور 1401 15:20
یه کتابی میخوندم درباره ریلکسیشن، توش توضیح داده بود که اتفاقاتی که برامون میوفته فشارهای روانی روی ما ایجاد میکنه که هرکدوم یه نمره ای داره. من نشستم حساب کردم دیدم از سال ۹۸ تا الان بیشتر از ۱۵ تا موضوع با عدد فشار روانی بالا بهم وارد شده. خب نتیجه اش میشه اینکه این همه افکار ناجور میاد سراغم یا منتظر اتفاقات بد...
-
احساسات متلاطم و دوگانه
دوشنبه 24 مرداد 1401 09:09
الان حدود یکسال و نیمه که منتظرم موضوعی اتفاق بیوفته اما تا حالا کش پیدا کرده و نشده. من هم تو موقعیتی هستم که هیچ کاری نمیتونم بکنم و این بیشتر اذیتم میکنه چون کلا اینجوریم که سعی میکنم هر مشکلی رو حل کنم ولی این دفعه شرایط جوریه که حتی خیلی نظر هم نمیتونم بدم!! خلاصه که احساسات بالا پایین عجیبی رو دارم تجربه میکنم....
-
بعد از ماهها
سهشنبه 17 خرداد 1401 08:19
چند ماهه که ننوشتم و دلیلش چیزی غیر از تنبلی نیست. همرو میخونم اما نمیدونم چرا حتی حس کامنت نوشتن هم ندارم. زندگی طبق معمول در جریانه. خداروشکر کلاس های بچه ها حضوری شد و یه مقدار آرامش به زندگیم برگشت. الانم تو ماشین منتظرم تا دخترم امتحانش رو بده و بریم خونه. بعضی از مادرها هم کنار در مدرسه مشغول صحبت هستن. بعضی...
-
خودخواه بودن!
یکشنبه 15 اسفند 1400 19:51
شخصیت من از اول بچگیم ازونجا که یادم میاد اینطوری بود که دلم برای عالم و آدم میسوخت و از ته دلم به همه اطرافیانم محبت میکردم. یک محبت واقعی که از اعماق قلبم میومد و حس خیلی خوبی به خودم میداد همیشه. اگرم از کسی خوشم نمیومد بازم سعی میکردم کنار بیام و آدم خوبی باشم. اما تجربه زندگی در تمام این سالها چیزهای دیگه ای به...
-
روزهایی که میگذرن
دوشنبه 25 بهمن 1400 14:44
خیلی وقتها چیزهایی تو ذهنم دارم و دلم میخواد اینجا بنویسم ولی واقعا تنبلی نمیذاره چون با گوشی میام ! یادتونه چند ماه پیش یه پستی گذاشتم و نوشتم که یکی از آرزوهام همون شبی که قرار بود برآورده بشه کنسل شد. خب اون قضیه بنا به دلایلی عقب افتاد ولی از یه راه دیگه ای دوباره رسیدن به اون آرزوی دور من کلید خورد!! من علی رغم...
-
معجزه گریه
سهشنبه 21 دی 1400 19:49
از آخرین باری که نوشتم روزهای خیلی سختی رو گذروندیم اما همه چیز خیلی سریع پیش رفت و جمعه هفته پیش برادر همسر همه ناملایمات رو پشت سر گذاشت و این دنیا رو ترک کرد. هفته گذشته هم با رعایت همه پروتکل ها مراسمش رو برگزار کردیم. قسمت بیخود همه این مراسم اینه که هرکسی که اومد به جای اینکه غمی برداره غمهای خودش رو هم با...
-
بعد از مدتها
چهارشنبه 1 دی 1400 09:30
خیلی وقته اینجا چیزی ننوشتم. نمیدونم چرا بیشتر دلم میخواد سکوت کنم. این مدت اتفاقات زیادی افتادن. یه آرزوی بزرگم درست وقتی که در شرف افتادن بود کنسل شد! یعنی درست فردای شبی که از ذوقش خوابم نمیبرد همه چیز تموم شد و اصلا معلوم نیست کی به واقعیت تبدیل بشه. اولش خیلی عصبانی و ناراحت بودم ولی سعی کردم روحم رو آروم کنم....
-
رویاهای قدیمی
دوشنبه 15 شهریور 1400 19:40
چندتا از آهنگهایی که تو دوران دبیرستان گوش میکردم رو دانلود کردم و گوش میدم، اون وقتها موقع درس خوندن حتما ضبط روشن بود بعضی وقتها هم چشمهامو میبستم و میرقصیدم و به روزهای روشن آینده و چیزهایی که دلم میخواست بهشون برسم فکر میکردم... الان هم همون حسهای زیبا وقتی این آهنگها رو گوش میدم سراغم میاد.... به اون موقع خودم...
-
خیام
پنجشنبه 11 شهریور 1400 23:31
خیام اگر ز باده مستی خوش باش. با ماهرخی اگر نشستی خوش باش. چون عاقبت جهان همه نیستی است. انگار که نیستی چو هستی خوش باش.
-
سال مادر همسر
چهارشنبه 3 شهریور 1400 07:59
امروز سال مادر همسرمه. واقعا جای خالیش رو از نزدیک حس میکنم. نگاه مهربونش و حرفهای با محبتش. اینکه آدم مادر خوب و دوست داشتنی برای بچه هاش باشه کاملا طبیعیه ولی اینکه بتونه برای عروس و دامادش هم مادر باشه واقعا هنر میخواد. مادر همسر هم برای من بیشتر مثل یک مادربزرگ مهربون بود. اعتراف میکنم که اوایل ازدواج از بعضی...
-
قوی بودن
سهشنبه 2 شهریور 1400 09:13
این روزها دارم سعی میکنم قوی باشم. نمیدونم اسمش رو میشه گذاشت قوی بودن یا نه، ولی وقتی مشکلاتی که اصلا فکرش رو نمیکردم پیش میان بسته به نوع اون مشکل به خودم زمان میدم تا ناراحت باشم و گریه کنم و غصه بخورم و به زمین و زمان بد و بیراه بگم و بعد به خودم میگه خب دیگه زمان برای ناراحتی تموم شد و باید به فکر راه حل باشم!...
-
دعا
یکشنبه 24 مرداد 1400 11:21
وقتی میخوام برای خودم دعا کنم یاد کسانی میوفتم که تو این وضعیت مریض دارن، یا مردم افغانستان که حجم گرفتاریشون واقعا غیر قابل بیانه، یا مردم جاهای مختلف ایران عزیزم که هرروز با یه سختی و کمبودی مواجه میشن.... ....خدایا اگه قراره دعایی برآورده بشه دعا برای سلامتی مریضها و باز شدن گره کورهای دسته جمعی مردم باشه نه...
-
حقوق بشر!
شنبه 23 مرداد 1400 06:53
اتفاقی که برای افغانستان افتاده عمیقأ من رو متأثر کرده. البته که کاری نمیتونم بکنم ولی فکر میکنم واقعا این سازمانهای حقوق بشری چه کار مثبتی انجام میدن؟!!! برای ما، برای افغانستان، برای هر ملت مظلومی که حداقل توی این صدسال اخیر درگیر بیعدالتی بودن. واقعا کسانی که توی این سازمانها هستن یا کسایی که توی کشورهای پیشرفته...
-
پس کی روزهای خوب میرسن
جمعه 22 مرداد 1400 16:16
حتما شما هم هرروز درگیر خبرهای بد و کرونا هستین. اطراف ما هم چند نفر گرفتن و من از صمیم قلب دعا میکنم زودتر خوب بشن اما امروز یه خبر خیلی بد شنیدم اون هم استاد پروژه عزیزم بود که متاسفانه بخاطر کرونا از دنیا رفت. تقریبا بیشتر خاطرات درسها و پروژه یکی دوسال آخر دانشگاه با ایشون بود. سرزنده و پر انرژی. اصلا باورم نمیشه...
-
اوضاع زندگی ما
شنبه 19 تیر 1400 17:20
چه روزهای سختی رو هممون داریم میگذرونیم. بیشتر وبلاگها پر از ناراحتی و غم شده. من که انقدر همیشه مثبت و امیدوار بودم احساس میکنم وسط یه گرداب گیر افتادم.... کار هم اینجوری شده که انگار در حال دویدن یهو پام گیر کرده به یه سنگ و کنترلم از دست رفته حالا نه میتونم وایسم نه درست بدوم!!!!! اما حتما خدا کنارمونه..... حتما...