قدیما که سرکار میرفتم مجبور بودم صبح زود که هوا هنوز درست و حسابی روشن نشده بود برم بیرون و عصر هم ساعت ۵ یا ۶ میرسیدم خونه. من عاشق آفتابم ولی تمام اون سالها خیلی نمیتونستم از آفتاب سر ظهر لذت ببرم. اما الان ۵ ساله که این گرما و نور لذت بخش بهم انرژی میده و هنوز برام تکراری نشده
وای چقدر دل انگیز. منم خیلی دوس دارم. به نظرم برنامه ریزیت برای کار کردن یا نکردن خیلی خوب بوده.

مرسی لاندا جونم
سلام بانو جون. خوبی؟
خوشحالم تو وبلاگ نویسان می بینمت.
ببخش که زودتر نیومدم. نشد. شرمنده.
ایشالا اینجا و نوشتن برات حس های خوب بهمراه داشته باشه
ممنونم تو که دوست قدیمی وبلاگی منی
وقتی بعضی مثل شما از ساده ترین داشته های زندگی لذت می برند انقدر خوشحال میشم و رویم تاثیر می گذارد که نگو و نپرس!
منم همینطور. آرامش، سلامتی، آزادی اینها خیلی توی زندگی مهم هستند.
واقعا بزرگترین ثروت همینهاست
منم عاشق آفتابم فرناز... واسه همینه که نزدیک فصل پاییز و یکی دو ماه اولش که کمتر آفتاب رو میبینم و هنوز عادت ندارم دچار افسردگی فصلی میشم... دیدن نور آفتاب برام از واجباته...
منم همینطوری میشم مخصوصا بارون میاد غم و غصه میاد تو دلم
سلام
خیلی ممنونم خانم فرناز که وبلاگم اومدید.
خواهش میکنم ممنون که وبلاگ من رو میخونین