دیروز صبح رفتیم موزه خانه مقدم. حس خیلی خوبی بهم داد مخصوصا رنگ آبی فیروزه ای ستونها، کاشی های زیبا و شیشه های رنگی و از همه مهمتر وسایل باستان شناسی دکتر مقدم. انگار روح و احساس آقا و خانوم خونه هنوز اونجا بود. زن و شوهری که در کنار هم و با عشق سالها کار کرده بودن.
مدرسه ها هم که از دوشنبه باز میشه و دختر من امسال کلاس هفتمه. شاید مسخره باشه ولی من الان از رفتن به دبیرستان و مدرسه جدیدش همونقدر نگرانم که میخواست بره مهد کودک و بعد هم دبستان. پسرم هم که امسال پیش دبستانه و همون مهد خودش میره.
کار خودم هم شروع میشه کاری که خیلی مورد علاقه ام نیست اما باید خودم انجام بدم اون هم بازاریابی مغازه به مغازه است. من کارهای تحقیقاتی و فکری و ساختن ایده های جدید رو دوست دارم ولی بالاخره باید محصولاتم رو معرفی کنم و بفروشم پس اجازه نمیدم انرژیها و افکار منفی روم اثر بدی بذاره. قبول میکنم که هستن ولی باید یه گوشه بشینن و نگاه کنن که من چطور از پس کارهایی که دوست ندارم انجام بدم هم برمیام.
ما هم با بچه هامون همون مراحل رو طی میکنیم. ولی خوبی بزرگ شدنشون اینه که وابستگیشون به ما کمتر و کمتر میشه
ولی من یه ذره میترسم البته خوب طبیعیش اینه که مستقل شن
سلام فرناز جانم...نمیدونم چرا فکر میکردم یه دختر مجرد هستی
الان خوندم که ماشالله دخترت کلاس هفتمه گفتم عه
خدا برات حفظشون کنه عزیزم،موفق باشی
ای جان. به سلامتی باشه. ماشالله فکر نمی کردم دخترک کلاس هفتمی شده باشه. مبارک باشه.
در مورد کار خودت هم آفرین که ادامه میدی. بخشای سخت کار یا دوست نداشتنیاشون همیشه رو مخن، ولی برای پیشرفت لازم
خودمم باورم نمیشه فکر میکنم هنوز دوکیلوئه!