روزهای طلایی زندگی

یک مادر که تصمیم داره روزهای بهتری برای بچه ها بسازه.

روزهای طلایی زندگی

یک مادر که تصمیم داره روزهای بهتری برای بچه ها بسازه.

پشتکار یا تعادل

من پشتکارم خیلی زیاده، ازینا که تو بچگی بهم میگفتن بد پیله!!

یعنی هر جوری هست سختی‌ها رو تحمل میکنم تا به نتیجه برسم. ولی امروز داشتم فکر میکردم این پشتکار چقدر بلا سرم آورده تا حالا. چقدر ادامه دادم بدون دیدن نتیجه، چقدر به خودم امید الکی دادم، چقدر تحمل کردم و حتی بیشتر تلاش کردم ولی به چیزی که میخواستم نرسیدم. 

اگر همون اول تعادل رو حفظ میکردم و سر موقع اون کار رو ول میکردم بهتر نبود؟ انرژی بیخودی هدر نمیرفت؟ اصلا چرا من باید انقدر سخت بگیرم زندگی رو برای خودم؟

سال ۱۴۰۰ که کتاب استاتیک رو برداشتم یه نگاهی بکنم فکرشم نمیکردم تا الان درگیر باشم! نمی‌خوام ناشکری کنم ولی مشکلاتی تو این مسیر برای من پیش اومده که در حالت عادی برای کسی پیش نمیاد و من همش گفتم این پیچ رد بشه دیگه راحت میشه!

خیلی خسته ام و به زور دارم ادامه میدم... یه وقتایی فکر میکنم شاید باید رها میکردم اینا همشون نشانه های این بودن که رها کنم همه چیز رو...ولی من فقط چسبیدم و پیله کردم!

چه آورده ای برای دنیا داره این کارم؟ صد سال دیگه کسی چمیدونه من کی بودم و چه کارهایی انجام دادم؟


اصلا ادامه دادن و پشتکار داشتن تا کجا درسته؟


لطفا برام نظرتون رو بنویسین 

بی انرژی

در بی انرژی ترین حالت قرار گرفتم! صبح تا ظهر خوبم ولی بعدش قشنگ پنچر میشم.

نمیدونم شاید دلیلش خواب کم باشه. شبها زود خوابم میبره یعنی دیگه ۱۰ میرم میخوابم ولی صبح ساعت ۴ بیدار میشم. چون آدم صبح هستم همون موقع میشینم سر درس و کارام و بعدشم که بچه‌ها رو بیدار کنم و راهی کنم. یه روزایی باید برم دانشگاه، یه روزایی هم تو خونه. بازم درس و تحقیق.

ولی دیگه بعد نهار نهایت بتونم یک ساعت ادامه بدم بعدش دیگه مغزم جواب نمیده! 

نمیدونم شاید دارم پیر میشم!!