روزهای طلایی زندگی

یک مادر که تصمیم داره روزهای بهتری برای بچه ها بسازه.

روزهای طلایی زندگی

یک مادر که تصمیم داره روزهای بهتری برای بچه ها بسازه.

این روزها و شبها...

کی فکرشو میکرد... تو بهترین و روشن ترین روزهای ایران دنیا اومدم ولی کل زندگیم افتاد روی بدترین و سیاه ترین روزها.‌...

جنگ، انواع کمبودها، بمبارانها، موشک بارانها، محدودیتها، تحریمها، فلاکتها، بدبختیها، کشتارها و این سه تای آخری هم که دیگه هیچی..‌‌. 

خدایا ما دیگه هیچ مدادرنگی برای رنگ کردن روزهامون نداریم، تو رنگ بپاش توشون..... پرونده زندگی مارو تو قضاوت کن ....

ازدواج اشتباه

چندتا وبلاگ هست که خاموش میخونمشون. دخترهایی که تازه ازدواج کردن یا در شرف ازدواجن. غلط بودن انتخابشون کاملا واضح و آشکاره. بعضی وقتا دلم میخواد براشون بنویسم ته این راه غیر از بدبختی چیزی نیست ولی نمیشه از دور برای کسی نسخه پیچید! 

تو اطرافیانمون چند مورد ازدواج اشتباه داشتیم، کسایی که تو بهترین حالت جدا شدن و بعضی ها که مجبور بودن تا آخر عمر بسوزن و بسازن و هیچ لذتی از زندگیشون نبرن. از همون سن ۱۳ یا ۱۴سالگی مامانم گاهی وسط حرفاش اونارو مثال میزد و زیرپوستی بهم میفهموند که ازدواج نباید فقط از روی ظاهر یا ابراز علاقه های الکی باشه. قراره یه عمر زیر یه سقف زندگی کرد، قراره اون شخص بشه پدر بچه آدم، پس از نظر شخصیتی و روانی باید نرمال باشه. 

خلاصه که دلم میخواد جلوی بعضیها رو بگیرم و بگم نکن این کارو ولی حیف که نمیشه...


این ویروس هم که شد مشکلی رو مشکلات دیگه و من بازم امیدوارم که روزهای خوب رو میبینیم...

اسباب بازیها

دیروز اسباب بازیهای بچه ها رو آوردیم وسط و بیشتر از ده تا کیسه بزرگ اسباب بازی شکسته و خراب و به درد نخور جمع کردیم تا بندازیم دور. نمیدونم اینا کجا جا شده بودن! بماند که پسرم  فکر میکنه بردیمشون انباری 

من هنوزم فکر میکنم اسباب بازیها و عروسکها روح دارن و انگار نباید دور انداخته بشن البته اون قسمت مامان ذهنم سریع جلوی همه این افکار ایستاد و کلی چیز دور انداختنی جمع کرد. 

اینم بگم که من عروسک بچگیهام رو که خیلی خیلی دوستش داشتم هنوز دارمش! البته دیگه تمام ابرهاش از بین رفته و کلی لاغر شده ولی به نظرم صورتش و ترکیبش از خیلی عروسکهای الان قشنگتره. یه صندلی یونولیتی هم داشت که اونم نگه داشتم  یعنی من اینجوری از اسباب بازیهام مواظبت میکردم! 

فیلم عروسی

خیلی وقته ننوشتم و اعتراف میکنم که دلیلش فقط و فقط تنبلی هست! 

دیشب پسرم دلش خواست فیلم عروسیمون رو ببینه! دقیقا دخترم تو همین سن تقریبا هرروز این فیلم رو نگاه میکرد! فیلم در مقایسه با فیلمای الان خیلی ساده بود. کلی هم به قیافه هامون خندیدیم. چقدر لاغر و جوون بودیم! یه تعدادی فوت شدن یه تعدادی جدا شدن بعضی ها هم قهرن! خلاصه که جالب بود. 


یه فیلم مستند هست یه نام اسرار دریاچه که درباره تخت سلیمانه. خیلی دلم میخواد برم سینما ببینم ولی واقعا سانسهاش خیلی عجیبه! مثلا یکشنبه ساعت ۱ بعد از ظهر یا سه شنبه ساعت ۳ بعد از ظهر! خب کلا بگین نمیخوایم فیلم رو ببینین دیگه! این ساعتها چطور میشه رفت سینما آخه!! بیچاره سازندگانش که این همه زحمت کشیدن ولی نمیتونن نتیجه اش رو ببینن. 


اول این پست رو دیروز نوشتم از شنبه تا حالا بیشتر از بیست بار فیلم مراسم عقدمون رو دیدیم دیگه واقعا دارم دیوانه میشم نمیدونم چی داره که پسرم انقدر دوست داره

بعد از نمایشگاه

خب نمایشگاه هم بالاخره با همه سختیهاش تموم شد. این سری بازخورد نمایشگاه قبل رو تو محصولات قدیمم اعمال کرده بودم و محصولات جدید هم داشتم که خیلی خوب جلب توجه میکردن. در کل راضی بودم. خوبی نمایشگاه اینه که آدمهای جدید میبینی و راههای جدید جلوی پات باز میشه. این بار هم یه ایده خیلی خوبی بهم پیشنهاد شد که به زودی اجرا میکنمش. با خودم قرار گذاشته بودم از شنبه فقط استراحت کنم ولی پنجشنبه بهم خبر دادن که روز یکشنبه هم باید یک نمایشگاه تو پژوهشسرا برگزار کنم. خلاصه بازم بدو بدو بود ولی اونم خوب بود. جالب بود که چندتا خانوم دیگه هم اونجا بودن که ایده هاشون رو اجرا کرده بودن و من واقعا لذت بردم. یکیشون نوه داشت ولی خیلی مثبت و سخت کوش بود. میگفت بعد چهل سالگی آدم حس میکنه که خودش رو بیشتر دوست داره و باید از بقیه عمرش حداکثر استفاده رو ببره. 

دیروز هم تولدم بود! صبح در آرامش عصار گوش کردم و به خاطرات تولدهای بچگیم  فکر کردم که چطوری از چند روز قبل سعی میکردم یواشکی کادوهامو پیدا کنم و چقدر چقدر جای بابای مهربونم تو این روزای خاص بیشتر خالیه....