خیلی خیلی کار دارم. ۳۰ دی نمایشگاهه و من به شدت درگیرم و البته پر از هیجان! حس خوبی نسبت به کارم دارم. چیزهایی که تو سرم بوده رو تا حدودی تبدیل به واقعیت کردم و حالا میخوام به نمایش بذارم. امیدوارم همه چیز خوب پیش بره.
وقتی خدا کنارمونه چرا باید استرس داشته باشیم ؟ فکر کنم واژه هیجان بار مثبت بیشتری داشته باشه.
پارسال یه پرینتر جوهر افشان کانون خریدم و یه بار هم شارژش کردم و کل جوهرش تموم شد. بعدش دوباره پرینتهامو بیرون گرفتم چون اون شارژش راحت نبود. خلاصه هفت هشت ماهی بدون استفاده تو کمد بود. دیروز آوردمش تا دوباره بدم شارژ. زنگ زدم جایی که شارژ میکرد گفت چون چندماه استفاده نشده کلا هدش خرابه و باید پرینتر رو بندازی دور! از یه جای دیگه هم پرسیدم اونم همینو گفت. پرینتر رو میز بود و میخواستم ببرمش انباری که پسرم گفت نبر بذار من باهاش بازی کنم! گفتم خب بکن! پرینتر بیچاره حدود دو ساعت بدون انقطاع صفحه تست داد بیرون البته سفید چون کار نمیکرد. بعدم یه کاغذ توش گیر کرد. پسرم گریه کنان گفت یه کاغذ تو گلوش گیر کرده! بازش کردم و کاغذ رو درآوردم. دیدم کارتریجش درآوردنش راحته. آوردم بیرون و با یه دستمال کاغذی هدش رو تمیز کردم بعدم توی خود پرینتر رو تمیز کردم. در کمال تعجب وقتی دوباره روشنش کرد گفت مامان پرینت گرفت!! البته فقط رنگ آبی داره چون بقیه رنگاش تموم شده. یعنی پرینتر بیچاره خودشم باورش نمیشد راه بیوفته!!! کلی خوشحال شدم. البته پرینتهامو بیرون میگیرم ولی هفته دیگه میرم جوهر میخرم خودم شارژش میکنم ببینم چی میشه.
نمی دونم چرا دست و دلم به نوشتن نمیره. آخر دی ماه نمایشگاه دارم و به شدت سرم شلوغه. امروز مجبور شدم برم بازار تهران. هوا هم خیلی آلوده بود. یعنی الان گیج گیجم! چرا مدارس رو تعطیل نمیکنن؟
چند روز پیش از دست یه نفر خیلی ناراحت شدم. البته سابقه داره و سالهاست ناراحتمون میکنه. تو دلم کلی حرص خوردم و از خدا خواستم همین حس رو اونم تجربه کنه. خلاصه که پر از انرژی منفی شده بودم. ولی شب موقع خواب سعی کردم ببخشمش و از خدا خواستم حرفای اون موقع رو نادیده بگیره. بعد خودم پر از حس خوب شدم. به نظرم بخشیدن قبل از هرچیزی برای خودمون خوبه
دست و دلم به پست گذاشتن تو اینستاگرام نمیره. ولی هنوز امیدوارم به آینده.
این کسایی رو که میگن نگران آینده بچه ها اینجا هستیم رو درک نمیکنم. به نظرم بچه ها رو باید طوری تربیت کرد که آینده شون رو خودشون بسازن و تو بدترین شرایط هم تلاش کنن و امیدوار باشن. ضمن اینکه خیلی هم به آینده اینجا امیدوارم. یکی از آشناهای دورمون چند سال پیش بخاطر آینده پسرشون رفتن کانادا درحالی که پسره دوست نداشت حالا پدر و مادره موندن و پسره شدیدا مذهبی شده و برگشته.
به نظرم داشتن هویت و اعتماد به نفس برای بچه ها خیلی مهمتره.
یه وبلاگی رو میخونم، البته خاموش، تو اون شلوغیا حس کردم همسرش باید عضو این نیروهای ضد*ش*ورش باشه. خودش هم چند روز پیش یه اشاره به این موضوع کرده بود. اتفاقا یه پسر کوچیک هم داره. داشتم فکر میکردم این آقا چطور میتونه بره بیرون راحت آدم بکشه(البته اگه لازم بشه!) بعد بیاد خونه بچش رو بغل کنه!
یکی از دوستام برای یک هفته اومده ایران. صبح داشتم صبحانه پسرم رو میدادم که ببرمش مهد که دوستم زنگ زد بریم بیرون. دیگه مهد رو بیخیال شدیم و سریع آماده شدیم و نیم ساعت بعد سر قرار بودیم. حدود دو ساعت با هم بودیم و به اندازه چند سال به من خوش گذشت. همیشه خدا رو به خاطر داشتن دوستای خوب شکر میکنم.
راستی اینو یادم رفت بگم که هفت هشت تا تخم تو کدوی دیشبی بود که جوونه زده بودن. یعنی تو دل کدو هم پر از امید بود...
منم امیدهای کوچولو رو کاشتم که سبز بشن....
من کدو حلوایی خیلی دوست دارم ولی تنبلی اجازه نمیده بخرم. دیروز خواهر همسر یه کدوی کوچولو خریده بود که دادش به ما. خلاصه که الان نشستم و دارم کدو حلوایی پخته با دارچین میخورم. طبق معمول یه لامپ مهتابی تو دلم روشنه. فکر میکنم اتفاقات هیجان انگیزی توراهه. البته که اینجا نمیتونم باز کنم. ولی شبا بهش فکر میکنم و قند تو دلم آب میشه از شادی و خوشحالی دسته جمعی! امیدوارم که واقعیت پیدا کنه.
چه خوبه همه باهم امیدوار باشیم.