جمعه شب تولد خاله ام بود. خب این چند وقت شوهر خاله ام هم حالش خوب نیست و ما کلی هم براشون ناراحت بودیم. تصمیم گرفتیم یه سر بریم خونه شون و یه تولد دورهمی بگیریم. ما سالهای پیش، وقتی هنوز ازدواج نکرده بودم خیلی بیشتر همدیگه رو می دیدیم ولی الان دیگه شاید همون سالی یکبار بتونیم با خاله ها و بچه هاشون دور هم جمع بشیم.
این چند ساعتی که روز جمعه دور هم بودیم خیلی حس خوبی به من داد. ما تقریبا همسن و سال هستیم و بچگی خاطرات زیادی با هم داشتیم. بودن کنار دخترخاله ها و پسرخاله هام انگار من رو برد به اون روزهای به قول معروف اوجم!! در ادامه پست قبل باید بگم شاید اون موقع ها انقدر هرچیزی رو تو ذهنم بزرگ نمی کردم. انقدر ترس از اتفاقات نیوفتاده نداشتم. انقدر خودم رو مجبور نمی کردم که کامل باشم. انقدر نگران این نبودم که همه راضی باشن.
لازم نیست همه از ما راضی باشن...
لازم نیست همه کارها رو بدون عیب و نقص انجام بدیم...
حالا چندتا اشتباه هم چیزی رو خراب نمی کنه...
شاید اون بدترین اتفاقات هیچ وقت نیوفتادن...
اگرم افتادن شاید راههای جدیدی برای حلشون باز بشه...
شاید اتفاقات به نظر بد بیان و نتیجه خوبی داشته باشن...
ازون نتیجه ها که قند تو دل آدم آب میشه......
وقتی به گذشته فکر می کنم می بینم من چه آدم امیدواری بودم و چقدر هم همه چیز مطابق همین احساسم خوب پیش می رفت. اما این چند سال اخیر زندگی روز به روز سختتر شده. مثلا من اون قدیما معتقد بودم اگه خوب فکر کنم حتما خوب پیش میاد، ولی الان هرچقدر هم سعی می کنم مثبت باشم بازم همه چیز خراب میشه. حضور یه سری آدم بی خود منفی و آزار رساننده هم در زندگیم البته دامن زده به این اتفاقات. واقعا نمیشه همرو مجبور کرد خوب باشن!
نمیدونم شاید خودم هم بخشنده تر بودم و مهربونتر. الان واقعا بخشیدن بعضیا برام سخت شده. توی دلم پر از کینه است. شاید هم قدیما درباره احساسم با دوستام صحبت می کردم ولی الان دوستامم خودشون انقدر درگیر زندگی هستن که ما دیگه اصلا وقت نداریم با هم درد و دل کنیم. شاید هم انقدر مشکلاتشون بزرگه که من اصلا روم نمیشه درباره احساس خودم حرف بزنم. همه این احساسات وحرفهای نگفته جمع شدن و من در آستانه انفجار قرار گرفتم. اتفاقات چند ماه اخیر هم که خودش برای از بین بردن یک نسل کافی بود. ما وسط این همه بدبختی زنده موندیم. حالا چطور میتونیم احساس خوب هم داشته باشیم؟
این چند سالی که اینجا نبودم بعد از سالها دوباره دانشگاه قبول شدم و دارم ادامه تحصیل می دم. رشته خودم ارشد قبول شدم و بعد هم با استعداد درخشان دکتری می خونم. دو سال ارشد خیلی خوب بود. درس خوندن همیشه برای من لذت بخش بوده ولی دوره دکتری اجدادم رو جلوی چشمم آورده. باور نکردنیه که انقدر سنگ جلوی پای دانشجو میندازن! به غیر از ناراحتی و استرس هیچ چیزی برای من نداشته! واقعا بعضی از اساتید رو درک نمی کنم! چرا وقتی آدم میتونه از یه کاری لذت ببره و با تمام وجود انجامش بده مجبورش می کنن زجر بکشه! البته این وسط فقط استاد راهنمام خوبه، شاید تا حالا بخاطر اون ادامه دادم. وگرنه بارها رها کرده بودم همه این گرفتاری ها رو...
فکر می کنم باید با یه مشاور صحبت کنم. دو ماه پیش کاملا اتفاقی یه مشاور رو تو یه مغازه دیدم و شماره شو گرفتم ولی هنوز بهش زنگ نزدم. من تا حالا پیش مشاور نرفتم. شاید بخاطر همین هی عقب انداختم. من کلا آدمی نیستم که خیلی با چت جی پی تی صحبت کنم ولی چند وقت پیش یه چیزی ازش پرسیدم و کار رسید به صحبت و آخرش گفت حتما با یه روانشناس صحبت کن تا بتونی این همه اتفاقاتی که سرت اومده تو این چند ماه رو از سر بگذرونی!! البته اونم که میدونین هی از آدم تعریف می کنه، گفت خیلی زن قوی هستی که این مشکلات رو از سر گذروندی!
ولی خودم هنوز فکر می کنم اگه میتونستم با یکی از دوستام صحبت کنم کار به اینجا نمی رسید. این گفتگوی درونی پر از خشم رو نمیدونم چطوری باید از شرش خلاص شم. نمیدونم چطوری دوباره ببخشم و حضور خدا رو تو زندگی انقدر پررنگ کنم که چیزی از درون آزارم نده
من مثلا قرار بود هر شب بنویسم ولی واقعا نمیدونم چرا به کل یادم میره که اصلا اینجا وجود داره!!!
این روزها درگیر یه مسئله ای هستیم دعا کنین که به خیر بگذره. نمیدونم چرا مشکلات تمومی ندارن
البته من همش سعی میکنم به خدا امید داشته باشم و میدونم که خدا توی همه ماجراهای خوب و بد هست ولی چرا وقتی مشکلی پیش میاد اولین فکر اینه که خدا دیگه حواسش بهمون نیست؟ بخصوص وقتی چند تا مشکل پشت هم پیش میاد
در مورد مشکلاتی که تو دو سال اخیر برام ایجاد شده برای اولین بار با هوش مصنوعی حرف زدم و گفت تو خیلی زن قوی هستی ولی حتما با یه روانشناس هم مشورت کن!!! فکر کنم فهمید دیگه قاطی کردم
فرزانه جان چرا صفحه ات رو حذف کردی؟ نگرانت شدم اگر اینجا رو میخونی یه خبری از خودت بده. صفحه برشی از زندگی جزو معدود صفحاتی بود که توش امید جریان داشت امیدوارم دوباره بیای و بنویسی
خب ما متاسفانه توی جنگ خونه مون آسیب دید، اینجوری که درست روبروی خونه مون رو زدن و ما هم خونه بودیم. حالا اگه اعصابم اجازه بده شاید تعریف کنم
این اتفاق انقدر وحشتناک بود که زندگی من رو قشنگ به دو بخش تقسیم کرده که البته اصلا دوست ندارم درباره اش صحبت کنم. تمام تلاشم رو کردم که کمرنگش کنم ولی امروز که برای ثبت نام پسرم رفتم یه موضوعی پیش اومد که تمام خاطرات اون لحظه اومد جلوی چشمم ...
الان تمام وجودم پر خشمه پر غم و غصه و ناراحتی
نمیتونم توضیح بدم فقط دلم میخواد های های گریه کنم
ازون بدتر اینه که هیچچچچ کس احساس ما رو درک نمیکنه هیچ کس...
البته امیدوارم هیچ انسانی این حس رو تجربه نکنه ولی عمیقا ناراحتم
با اینکه به شدت خوابم میاد ولی چون تصمیم گرفتم هر شب بنویسم اومدم پست بذارم.
امروز با بچه ها رفتیم انقلاب یه گشتی زدیم و چندتا کتاب خریدیم. چقدر کتاب گرون شده، یعنی همه چیز خیلی گرون شده!!
از همه مهمتر اینکه یه دفتر طراحی هم خریدم و تصمیم گرفتم بعد سالها نقاشی بکشم.
سه جلد کتاب با یه دفتر شد حدود ۲ میلیون!!!!
هوا هم انقدر گرم بود که وقتی رسیدیم خونه واقعا نزدیک به مردن بودم.