خب ما متاسفانه توی جنگ خونه مون آسیب دید، اینجوری که درست روبروی خونه مون رو زدن و ما هم خونه بودیم. حالا اگه اعصابم اجازه بده شاید تعریف کنم
این اتفاق انقدر وحشتناک بود که زندگی من رو قشنگ به دو بخش تقسیم کرده که البته اصلا دوست ندارم درباره اش صحبت کنم. تمام تلاشم رو کردم که کمرنگش کنم ولی امروز که برای ثبت نام پسرم رفتم یه موضوعی پیش اومد که تمام خاطرات اون لحظه اومد جلوی چشمم ...
الان تمام وجودم پر خشمه پر غم و غصه و ناراحتی
نمیتونم توضیح بدم فقط دلم میخواد های های گریه کنم
ازون بدتر اینه که هیچچچچ کس احساس ما رو درک نمیکنه هیچ کس...
البته امیدوارم هیچ انسانی این حس رو تجربه نکنه ولی عمیقا ناراحتم
با اینکه به شدت خوابم میاد ولی چون تصمیم گرفتم هر شب بنویسم اومدم پست بذارم.
امروز با بچه ها رفتیم انقلاب یه گشتی زدیم و چندتا کتاب خریدیم. چقدر کتاب گرون شده، یعنی همه چیز خیلی گرون شده!!
از همه مهمتر اینکه یه دفتر طراحی هم خریدم و تصمیم گرفتم بعد سالها نقاشی بکشم.
سه جلد کتاب با یه دفتر شد حدود ۲ میلیون!!!!
هوا هم انقدر گرم بود که وقتی رسیدیم خونه واقعا نزدیک به مردن بودم.
آخرین پستم رو سال 1401 گذاشتم و الان حدود 4 سال میگذره!
تصمیم گرفتم دوباره نوشتن رو شروع کنم. توی این چهار سال کلی اتفاقات افتاده. الان که فکر می کنم بیشترشون سخت بودن. می تونم یه کتاب درباره همشون بنویسم!
ازین به بعد می خوام هرجور شده حتی کوتاه هر شب بنویسم.
بعد این چند سال انگار تازه وارد یه خونه جدید شدم و هنوز یخم باز نشده!
حالا میام کم کم می نویسم ...
یه کتابی میخوندم درباره ریلکسیشن، توش توضیح داده بود که اتفاقاتی که برامون میوفته فشارهای روانی روی ما ایجاد میکنه که هرکدوم یه نمره ای داره. من نشستم حساب کردم دیدم از سال ۹۸ تا الان بیشتر از ۱۵ تا موضوع با عدد فشار روانی بالا بهم وارد شده. خب نتیجه اش میشه اینکه این همه افکار ناجور میاد سراغم یا منتظر اتفاقات بد هستم و بیشتر وقتها دلشوره دارم.
خودم رو بغل کردم و از اینکه انقدر قوی بودم از خودم تشکر کردم! خیلی حس خوبی بهم دست داد. به نظرم با بیشتر شدن سن مشکلات آدم هم بزرگتر میشن اما شاید در کنارش ما هم بزرگتر بشیم. سعی کردم موقعیتم رو بپذیرم. شاید آرزوهایی که تو ذهنم بودن یه مقدار دور شدن اما شاید قراره به شکل بهتر و زمان مناسبتری بهشون برسم.
حتی این موضوع اخیر که خیلی اذیتم میکرد رو هم تو ذهنم حل کردم و گذشت کردم. میخوام همون فرناز سالها قبل بشم که خیلی راحت میبخشیدم و همیشه حس خوبی در وجودم جریان داشت.
مهمترین چیزی که آدم توی زندگی داره آرامشه که مقدار زیادیش با گذشت بدست میاد.
الان حدود یکسال و نیمه که منتظرم موضوعی اتفاق بیوفته اما تا حالا کش پیدا کرده و نشده. من هم تو موقعیتی هستم که هیچ کاری نمیتونم بکنم و این بیشتر اذیتم میکنه چون کلا اینجوریم که سعی میکنم هر مشکلی رو حل کنم ولی این دفعه شرایط جوریه که حتی خیلی نظر هم نمیتونم بدم!! خلاصه که احساسات بالا پایین عجیبی رو دارم تجربه میکنم. گاهی همه چیز رو به خدا میسپرم و آرامش دارم گاهی هم از پیدا شدن موانع جدید لجم درمیاد و اعصابم خورد میشه و کلی غصه میخورم. همسرم هم تقریبا شرایطش مثل منه البته در ظاهر آرومتر. حالا تو این ماجرا شخصی هست که منافعش دقیقا مخالف منافع ماست و شرایط هم جوریه که باید در کمال صلح و صفا باهاش ارتباط داشته باشیم و بگیم و بخندیم!!!
تجربه به من نشون داده که موقعیتهای پرچالش زندگی و مشکلات وقتی پیش میان تا زمانی هستن که ما اون درسی که باید رو ازشون بگیریم. شاید تو این ماجرا هم من باید صبر کردن رو یادبگیدم، چیزی که هیچ وقت نداشتم!!!
اما تو این ماجرا من احساس میکنم که خودخواه شدم یعنی الان فقط به فکر منافع خودم و خانواده ام هستم نه هیچ کس دیگه ای و هرکسی که حدس میزنم میخواد تو کار مانع ایجاد کنه حس دشمنی و کینه بهش پیدا کردم. خلاصه که احساسات خوبی رو تجربه نمیکنم. شاید گذشت زمان مسائل رو تا حدودی حل کنه، فقط امیدوارم آرامشم رو هرچه زودتر بدست بیارم.