صبحها دیگه کم کم دارن خنک میشن و به پاییز نزدیک میشیم. چند هفته پیش در اوج ناامیدی یه دفعه با خودم فکر کردم تصور کن همه چیز خوب پیش بره و یه چیزایی که برای کارم لازم دارم رو بتونم بخرم. البته با این وضعیت گرونی تقریبا غیر ممکن بود. فکر کردم ذهن من آزاده به هرچیزی که میخواد برسه حداقل تو همون فکرم! چندتاشون رو نوشتم و بعد بطور غیر قابل باوری دوتا از اصلی ترینهاشو خریدم! واقعا معجزه نوشتن رو تا حالا درک نکرده بودم. نمیدونم شاید انقدر تو ذهنم نزدیک حسشون کرده بودم و مصمم نوشته بودم که به واقعیت تبدیل شدن وگرنه قبلا هم چیزهایی نوشته بودم که بهشون نرسیدم. شاید اونا رو با دلهره و ناامیدی نوشته بودم. شما تاحالا تجربه نوشتن و بدست آوردن چیزی رو داشتین؟ به نظرم ایمان به گرفتن خواسته مون خیلی مهمه. این لیست رو من طوری نوشتم که انگار لیست خریده و باید دونه دونه خط بخوره.
عمل مادر همسر خداروشکر به خوبی انجام شد و دیروز هم مرخص شد. البته یه سری مشکلات آلزایمر هنوز سرجاش هست. امیدوارم این روزهای سخت براش راحتتر بشه. تنها چیزی که میتونم بگم اینه که خدا آخر و عاقبتمون رو به خیر کنه.
این روزها درگیر یه مسئله دیگه هم هستم البته امروز صبح تمومش کردم. من اینجا با اسم خودم مینویسم و آدرس هم مشترک با سایتمه برای همین خیلی نمیتونم واضح از جزئیات بنویسم. اما درگیر یه مشکل خانوادگی بودیم با کسایی که سالهاست ندیدمشون. سر زمینهایی که ۱۰۰ سال پیش مال پدر پدربزرگم بوده. بارها بهش فکر کردم و هربار تصمیمم این بوده که نمیتونم کسایی رو که سالها روی زمینی کار کردن و خونه پدرشون بوده و نونشون رو از اونجا در میارن بی خانمان کنم. حتی اگه به قیمت از دست دادن هکتارها زمین باشه. خوشحالم که برادرم هم با من هم عقیده هست.
خیلی دوست ندارم روزهای غم انگیز رو ثبت کنم ولی ما همچنان دلنگران مادر همسر هستیم. هنوز موفق به عمل نشدیم. یه دوراهیه که ته هیچ کدومش معلوم نیست. چون سنش بالاست عمل خیلی خطرناکه و اگر هم عمل نکنه امیدی به زندگی نیست. اگر شرایط خوب باشه شاید فردا عمل بشه. براش دعا کنین خیلی خیلی نگرانم.
امروز داشتم سریال آب پریا رو نگاه میکردم و فکر میکردم چی میشد دنیای ما هم پر از جادو و قصه و افسانه هایی بود که واقعی شده بودن. شاید هم باشه و ما همه چیز رو خیلی واقعی و تلخ کردیم. وقتی خدا انقدر بهمون نزدیکه چرا غم و غصه و نگرانی رو بهش نسپریم و خودمون پرواز کنیم و هیچ قید و بندی نداشته باشیم...
به قول همسرم همیشه یک قدم تا حقیقت فاصله هست. در مورد بیماری مادرهمسر هم همین اتفاق افتاد. روز جمعه حالش به شدت بد بود هیچ کدوم مارو نمیشناخت و کلمه ای حرف نمیزد و به سختی نفس میکشید. من که اصلا نتونستم کنارش بشینم. غم دنیا اومد تو دلم. از یه موسسه ای زنگ زدن دکتر اومد ویزیت کرد و هیچ چیز خاصی نگفت. شنبه همسر با یه دکتر صحبت کرد و گفت باید حتما MRIباشه تا نظر بدیم. خلاصه با هر سختی بود با آمبولانس بردن بیمارستان. دیگه بماند که اول گفتن کرونا داره و باید بره بقیه الله بستری شه و در نهایت رضایت دادن که مشکلش کرونا نیست و میتونه بستری شه. خلاصه که بعد از MRI معلوم شد که همه مشکلات یک ماه اخیر اصلا از آلزایمر نیست و عود دوباره سرطان مثانه شه. البته من الان حس بهتری دارم چون یه راهی باز شده که میتونه عمل کنه و اگه خدا بخواد بهتر بشه. ولی واقعا علایمش هیچ فرقی با مراحل آخر آلزایمر نداشت. احتمالا فردا یا پس فردا عمل میشه. لطفا براش دعا کنین
نمیدونم چرا این مدت انقدر کمرنگ شدم! همتون رو میخونم، لاندا، ترانه، مرضیه، الی و پیشاگ عزیزم ولی نمیدونم چرا حس نوشتن کامنت ندارم. انگار دلم میخواد یه گوشه بشینم ساکت و تماشا کنم. خلاصه که منو ببخشین.
مادرهمسر هم همچنان حالش خوب نیست و اینجوریه که هرچندروز یکبار بدتر میشه. دیگه خیلی حرف نمیزنه. غذاشو باید تو دهنش بذارن و مشکلات دیگه. همسر هم یکشب درمیون میره شبها اونجا تا تو مراقبت کمک کنه. خیلی خیلی براش ناراحتم و امیدوارم خدا هرچیزی که خیر هست رو براش پیش بیاره.
بقیه روزها هم تو خونه میگذره. سعی میکنم کمتر با موبایل سرگرم باشم. اینستاگرام و سایت کارم رو به دخترم سپردم و اونم کلی ایده های خوب براشون داره. شاید دلیل اینکه کمتر اینجا میام هم همین باشه. سعی میکنم وقتم رو در روز قسمت بندی کنم و به همه کارهام برسم. یه دیکشنری داشتم که ریشه لغات رو توضیح داده بود اونو دوباره آوردم و سعی میکنم به خاطر بسپرمشون. آلمانی هم که سالهاست گذاشتم کنار. دوباره کتابها رو آوردم و میخونم و سعی میکنم یادم بیارم! این کتابا مال زمان مجردیمه. وقتی سرم پر از آرزو و برنامه بود ولی همشون خیلی خام بودن. خودمم واقعا نمیدونستم چی از زندگی میخوام انگار فقط میخواستم بالهامو تقویت کنم و پرواز کنم!