روزهای طلایی زندگی

یک مادر که تصمیم داره روزهای بهتری برای بچه ها بسازه. آدرس اینستاگرام @ghatareelm

روزهای طلایی زندگی

یک مادر که تصمیم داره روزهای بهتری برای بچه ها بسازه. آدرس اینستاگرام @ghatareelm

سال نو

سال نو مبارک. ماهم مثل بقیه قرنطینه هستیم. روزهای تکراری. ساعت شب و روز هم که عوض شده، شبا تا ۱ و ۲ صبح بیداریم صبح هم ۱۰ و ۱۱ بیدار میشیم. بیشتر وقتا کتاب میخونم. البته غذا پختن هم که خیلی بیشتر شده و به دنبالش ظرف شستن

شاید هم به این سکون احتیاج داشتم. دیگه از استرس و نگرانی خبری نیست البته خب نگرانی از آوردن ویروس به خونه جای اونا رو گرفته! همسر هم از فردا باید بره سرکار اون هم تو یک محیطی که ممکنه خیلی آلوده باشه با اینکه هرروز ضد عفونی میکنن. مردها هم که به نظرم در مورد رعایت این اصول بهداشتی خیلی دقیق نیستن! 

بدترین قسمت قرنطینه اینه که مامانم رو نمیبینم. و واقعا دلم براش تنگ شده. بعضی شبها بدترین فکرای ممکن میاد تو سرم ولی سعی میکنم جلوشو بگیرم. اصلا من آدم مهاجرت و زندگی دور از خانواده نبودم. 

چه برنامه هایی برای مسافرت تو بهار و تابستون داشتیم! الان شبا خاطرات مسافرتهای قبلیمون رو مرور میکنیم و کلی حس خوب میاد تو دلمون. اصلا مسافرت به نظرم از سه بخش تشکیل شده یکی برنامه ریزی قبلش، یکی خودش و یکی یادآوری خاطراتش که قسمت اول و آخر از خودش حتی لذت بخش تره. 

کتاب "آشنایی با تاریخ ایران" نوشته دکتر عبدالحسین زرین کوب رو حتما بخونین به نظرم هر ایرانی باید این کتاب رو بخونه

پیرمرد مهربان همسایه

دیروز ساعت ۲ نهار تموم شد و من تصمیم گرفتم تا سه کتاب بخونم و بعد برم سراغ تمیز کردن یخچال. درست راس ساعت ۳ کتاب رو بستم و رفتم سراغ کارم. غافل از اینکه مرگ درست چند متر اونورتر از ما بوده. پیرمرد مهربون همسایه ساعت ۳ بدون هیچ عارضه ای سکته میکنه و تمام.

همه چیز انقدر آروم و بی سروصدا اتفاق افتاد که ما ساعت ۶ تازه فهمیدیم چی شده. با رعایت نکات بهداشتی رفتیم پیششون. البته فقط ۵ نفر بودن و هیچ کدوم از فامیلهاشون بخاطر مریضی نیومده بودن. دعاهای خیلی قشنگ و آرامش بخشی به فارسی خوندن. همه چیز آروم آروم بود. یه پیرمرد مهربون که درست مانند یک پدر بود. همیشه ظهرها که میرفتم دنبال بچه ها می دیدمش. مطمئنم روحش هم در آرامشه ... انقدر که دوست داشتنی و بی آزار بود....

روزهای سخت

روزها دارن سخت تر و سخت تر میشن و من هنوز ناامیدم. هیچ وقت ناامیدی تو ذهن من انقدر طولانی نشده بود. شاید دلیلش اینه که نمیتونم بیرون برم. برای بچه ها تو ایوان خونه زیرانداز انداختم تا روزها اونجا بشینن و بازی کنن و درس بخونن و از همه مهمتر آفتاب بگیرن. خودم هم دیروز رفتم زیر آفتاب عزیزم نشستم و لاک قرمز زدم. برق لاک قرمز زیر نور آفتاب کنار گوش  دادن به صدای بهشتی هایده یه رگه هایی از امید تو دلم آورد ولی خب چطورمیشه خوشحال بود وقتی اینهمه اتفاق پشت هم میوفته 

این روزها و شبها...

کی فکرشو میکرد... تو بهترین و روشن ترین روزهای ایران دنیا اومدم ولی کل زندگیم افتاد روی بدترین و سیاه ترین روزها.‌...

جنگ، انواع کمبودها، بمبارانها، موشک بارانها، محدودیتها، تحریمها، فلاکتها، بدبختیها، کشتارها و این سه تای آخری هم که دیگه هیچی..‌‌. 

خدایا ما دیگه هیچ مدادرنگی برای رنگ کردن روزهامون نداریم، تو رنگ بپاش توشون..... پرونده زندگی مارو تو قضاوت کن ....

ازدواج اشتباه

چندتا وبلاگ هست که خاموش میخونمشون. دخترهایی که تازه ازدواج کردن یا در شرف ازدواجن. غلط بودن انتخابشون کاملا واضح و آشکاره. بعضی وقتا دلم میخواد براشون بنویسم ته این راه غیر از بدبختی چیزی نیست ولی نمیشه از دور برای کسی نسخه پیچید! 

تو اطرافیانمون چند مورد ازدواج اشتباه داشتیم، کسایی که تو بهترین حالت جدا شدن و بعضی ها که مجبور بودن تا آخر عمر بسوزن و بسازن و هیچ لذتی از زندگیشون نبرن. از همون سن ۱۳ یا ۱۴سالگی مامانم گاهی وسط حرفاش اونارو مثال میزد و زیرپوستی بهم میفهموند که ازدواج نباید فقط از روی ظاهر یا ابراز علاقه های الکی باشه. قراره یه عمر زیر یه سقف زندگی کرد، قراره اون شخص بشه پدر بچه آدم، پس از نظر شخصیتی و روانی باید نرمال باشه. 

خلاصه که دلم میخواد جلوی بعضیها رو بگیرم و بگم نکن این کارو ولی حیف که نمیشه...


این ویروس هم که شد مشکلی رو مشکلات دیگه و من بازم امیدوارم که روزهای خوب رو میبینیم...