روزهای طلایی زندگی

یک مادر که تصمیم داره روزهای بهتری برای بچه ها بسازه.

روزهای طلایی زندگی

یک مادر که تصمیم داره روزهای بهتری برای بچه ها بسازه.

کانال تلگرام

یه کانال تلگرام باز کردم که گاهی توش عکس بذارم. اگر دوست داشتین عضو شین 


https://t.me/ghatareelmblog

پشتکار یا تعادل

من پشتکارم خیلی زیاده، ازینا که تو بچگی بهم میگفتن بد پیله!!

یعنی هر جوری هست سختی‌ها رو تحمل میکنم تا به نتیجه برسم. ولی امروز داشتم فکر میکردم این پشتکار چقدر بلا سرم آورده تا حالا. چقدر ادامه دادم بدون دیدن نتیجه، چقدر به خودم امید الکی دادم، چقدر تحمل کردم و حتی بیشتر تلاش کردم ولی به چیزی که میخواستم نرسیدم. 

اگر همون اول تعادل رو حفظ میکردم و سر موقع اون کار رو ول میکردم بهتر نبود؟ انرژی بیخودی هدر نمیرفت؟ اصلا چرا من باید انقدر سخت بگیرم زندگی رو برای خودم؟

سال ۱۴۰۰ که کتاب استاتیک رو برداشتم یه نگاهی بکنم فکرشم نمیکردم تا الان درگیر باشم! نمی‌خوام ناشکری کنم ولی مشکلاتی تو این مسیر برای من پیش اومده که در حالت عادی برای کسی پیش نمیاد و من همش گفتم این پیچ رد بشه دیگه راحت میشه!

خیلی خسته ام و به زور دارم ادامه میدم... یه وقتایی فکر میکنم شاید باید رها میکردم اینا همشون نشانه های این بودن که رها کنم همه چیز رو...ولی من فقط چسبیدم و پیله کردم!

چه آورده ای برای دنیا داره این کارم؟ صد سال دیگه کسی چمیدونه من کی بودم و چه کارهایی انجام دادم؟


اصلا ادامه دادن و پشتکار داشتن تا کجا درسته؟


لطفا برام نظرتون رو بنویسین 

بی انرژی

در بی انرژی ترین حالت قرار گرفتم! صبح تا ظهر خوبم ولی بعدش قشنگ پنچر میشم.

نمیدونم شاید دلیلش خواب کم باشه. شبها زود خوابم میبره یعنی دیگه ۱۰ میرم میخوابم ولی صبح ساعت ۴ بیدار میشم. چون آدم صبح هستم همون موقع میشینم سر درس و کارام و بعدشم که بچه‌ها رو بیدار کنم و راهی کنم. یه روزایی باید برم دانشگاه، یه روزایی هم تو خونه. بازم درس و تحقیق.

ولی دیگه بعد نهار نهایت بتونم یک ساعت ادامه بدم بعدش دیگه مغزم جواب نمیده! 

نمیدونم شاید دارم پیر میشم!!

آرزوها

داشتم تو وبلاگها میچرخیدم و یه چیزایی میخوندم و با خودم فکر میکردم چرا وقتی همه چیز خرابه و ما به آرزوهامون نمیرسیم یا دور میشیم ازش به این نتیجه می‌رسیم که خدا ما رو فراموش کرده یا نمیبینه؟ یعنی مثلا خدا وقتی میخواد یکی رو نبینه میذارتش رو مود قفل شدن کارها؟ یعنی یه جورایی در سال شاید فقط یه مدت کوتاهی به هر کدوم ما توجه کنه؟ یا حتی اونم نکنه! 

شایدم اینجوری باشه که اتفاقا کاملا در مرکز توجه باشیم که انقدر دقیق خیلی از چیزهایی که میخوایم رو بهش نمی‌رسیم یا کلی تلاش می‌کنیم و دورتر می‌شیم. یا مشکلاتی داریم که هرگز حل نمیشن!نمی‌دونم واقعا! فقط دلم می‌خواد تو دنیای معجزه و این چوبهای جادویی زندگی کنم و اینجوری فکر کنم که اتفاقا خدا هم تک تکمون رو دوست داره و حواسش بهمون هست. شایدم دلیلش این باشه که بچگی من با کتابای سیندرلا و جک و لوبیای سحرآمیز و اینا گذشته! به هرحال با این فکر دنیا قشنگتر می‌شه!!


یه نفر هست که سالهاست بدون توجه به زندگی ما و با خودخواهی هرچه تمام تر برای من ناراحتی درست میکنه! این یکسال اخیر مریض شده و دیگه نگم که چقدر اذیت و آزار ایجاد کرده. تو بدترین روزهای زندگی ما وقتی همه خونه زندگی من تو انفجار داغون شده بود حتی یکبار هم نپرسید حالتون چطوره و فقط به فکر مریضی خودش بود و اینکه نکنه یک روز بمیره!! و خشم درون من که داشت همه چیز رو به آتیش می‌کشید ( لازم نیست بگم که ایشون از قوم شوهر هستن!! البته مادرشوهرم نیست چون خیلی زن مهربون و خوبی بود و الان دیگه در قید حیات نیست)

خلاصه که نگاه کردم دیدم تبدیل شدم به یه آدم بی اعصاب که حتی گاهی نقشه های شیطانی میکشه!! همش فکر میکردم چرا این آدم باید تو زندگی من انقدر ناراحتی ایجاد کنه. بعد با خودم فکر کردم اینکه ما چطور در مقابل یه مشکل عکس العمل نشون میدیم مهمه. دیدم روحم رو داره سیاه میکنه، دیگه اون آدم سابق نیستم که از خوشحال کردن بقیه خوشحال می‌شد. گفتم باید جلوی این افکار بدم وایسم! حتی اگه اون ناراحتی ایجاد کرد من نباید بدجنس بشم. نباید اجازه بدم دلم رو تاریک و سیاه کنه‌. اون آدم با اینکه سنش بالاست ولی به این بلوغ نرسیده که انقدر خودخواه نباشه. من باید سعی کنم وسعت دلم رو زیاد کنم، صبرم رو زیاد کنم، میخوام من آدم خوبه قصه باشم. من اونی باشم که میبخشه و دلش رو صاف میکنه. خدا هم از دل همه ما خبر داره. اگه ته دل اونم حسادت و بدجنسی هست خودش تنهایی جواب خدا رو بده. نمی‌ذارم منم با خودش پایین ببره و از خدا دور کنه.

حالا تو هر شرایطی وقتی زنگ میزنه و همسرم رو ناراحت و عصبی میکنه و زندگی ما رو تلخ میکنه هیچی نمیگم، حتی سعی میکنم علی‌رغم میل باطنی و خشم درونیم کمکش کنم. قضاوت نهایی هم با خدا. من سر طناب بدجنسی رو ول میکنم و دیگه نمیکشم، اونم خودش میدونه چیکار کنه. البته که خیلی کار سختیه چون همش یکی درونم میگه جوابش رو بده!! ولی من سعی میکنم انرژیم رو بذارم برای وایسادن جلوی اون صداهه که تو ذهنمه نه یه آدم پیر مریضی که هیچ وقت از نظر فکری به بلوغ نرسیده!!


امیدوارم بتونم ادامه بدم و موفق بشم!

امیدوارم تک تکتون پرپر شدن بچه‌هاتون رو جلوی چشمتون ببینین...

میرسه اون روز چون خدا همه چیز رو میبینه...