من مثلا قرار بود هر شب بنویسم ولی واقعا نمیدونم چرا به کل یادم میره که اصلا اینجا وجود داره!!!
این روزها درگیر یه مسئله ای هستیم دعا کنین که به خیر بگذره. نمیدونم چرا مشکلات تمومی ندارن
البته من همش سعی میکنم به خدا امید داشته باشم و میدونم که خدا توی همه ماجراهای خوب و بد هست ولی چرا وقتی مشکلی پیش میاد اولین فکر اینه که خدا دیگه حواسش بهمون نیست؟ بخصوص وقتی چند تا مشکل پشت هم پیش میاد
در مورد مشکلاتی که تو دو سال اخیر برام ایجاد شده برای اولین بار با هوش مصنوعی حرف زدم و گفت تو خیلی زن قوی هستی ولی حتما با یه روانشناس هم مشورت کن!!! فکر کنم فهمید دیگه قاطی کردم
فرزانه جان چرا صفحه ات رو حذف کردی؟ نگرانت شدم اگر اینجا رو میخونی یه خبری از خودت بده. صفحه برشی از زندگی جزو معدود صفحاتی بود که توش امید جریان داشت امیدوارم دوباره بیای و بنویسی
خب ما متاسفانه توی جنگ خونه مون آسیب دید، اینجوری که درست روبروی خونه مون رو زدن و ما هم خونه بودیم. حالا اگه اعصابم اجازه بده شاید تعریف کنم
این اتفاق انقدر وحشتناک بود که زندگی من رو قشنگ به دو بخش تقسیم کرده که البته اصلا دوست ندارم درباره اش صحبت کنم. تمام تلاشم رو کردم که کمرنگش کنم ولی امروز که برای ثبت نام پسرم رفتم یه موضوعی پیش اومد که تمام خاطرات اون لحظه اومد جلوی چشمم ...
الان تمام وجودم پر خشمه پر غم و غصه و ناراحتی
نمیتونم توضیح بدم فقط دلم میخواد های های گریه کنم
ازون بدتر اینه که هیچچچچ کس احساس ما رو درک نمیکنه هیچ کس...
البته امیدوارم هیچ انسانی این حس رو تجربه نکنه ولی عمیقا ناراحتم
با اینکه به شدت خوابم میاد ولی چون تصمیم گرفتم هر شب بنویسم اومدم پست بذارم.
امروز با بچه ها رفتیم انقلاب یه گشتی زدیم و چندتا کتاب خریدیم. چقدر کتاب گرون شده، یعنی همه چیز خیلی گرون شده!!
از همه مهمتر اینکه یه دفتر طراحی هم خریدم و تصمیم گرفتم بعد سالها نقاشی بکشم.
سه جلد کتاب با یه دفتر شد حدود ۲ میلیون!!!!
هوا هم انقدر گرم بود که وقتی رسیدیم خونه واقعا نزدیک به مردن بودم.
آخرین پستم رو سال 1401 گذاشتم و الان حدود 4 سال میگذره!
تصمیم گرفتم دوباره نوشتن رو شروع کنم. توی این چهار سال کلی اتفاقات افتاده. الان که فکر می کنم بیشترشون سخت بودن. می تونم یه کتاب درباره همشون بنویسم!
ازین به بعد می خوام هرجور شده حتی کوتاه هر شب بنویسم.
بعد این چند سال انگار تازه وارد یه خونه جدید شدم و هنوز یخم باز نشده!
حالا میام کم کم می نویسم ...
یه کتابی میخوندم درباره ریلکسیشن، توش توضیح داده بود که اتفاقاتی که برامون میوفته فشارهای روانی روی ما ایجاد میکنه که هرکدوم یه نمره ای داره. من نشستم حساب کردم دیدم از سال ۹۸ تا الان بیشتر از ۱۵ تا موضوع با عدد فشار روانی بالا بهم وارد شده. خب نتیجه اش میشه اینکه این همه افکار ناجور میاد سراغم یا منتظر اتفاقات بد هستم و بیشتر وقتها دلشوره دارم.
خودم رو بغل کردم و از اینکه انقدر قوی بودم از خودم تشکر کردم! خیلی حس خوبی بهم دست داد. به نظرم با بیشتر شدن سن مشکلات آدم هم بزرگتر میشن اما شاید در کنارش ما هم بزرگتر بشیم. سعی کردم موقعیتم رو بپذیرم. شاید آرزوهایی که تو ذهنم بودن یه مقدار دور شدن اما شاید قراره به شکل بهتر و زمان مناسبتری بهشون برسم.
حتی این موضوع اخیر که خیلی اذیتم میکرد رو هم تو ذهنم حل کردم و گذشت کردم. میخوام همون فرناز سالها قبل بشم که خیلی راحت میبخشیدم و همیشه حس خوبی در وجودم جریان داشت.
مهمترین چیزی که آدم توی زندگی داره آرامشه که مقدار زیادیش با گذشت بدست میاد.