-
شروع دوباره
دوشنبه 14 تیر 1400 20:06
از وقتی کارم رو شروع کردم بارها و بارها زمین خوردم و دوباره از صفر همه چیز رو شروع کردم. خیلی خیلی سخته. خیلی سخت تر از چیزی که فکرش رو میکردم.... ولی مهمترین و بزرگترین سرمایه ای که دارم حمایت خانوادمه .... همسر عزیزم که هر وقت تا حالا زمین خوردم اولین نفر دستم رو میگیره و بهم امید میده. دختر مهربونم که با ایده های...
-
ایمان
چهارشنبه 19 خرداد 1400 00:36
مدتیه که دقیقتر به اتفاقاتی که تو زندگیم افتاده فکر میکنم. چیزهایی که از خدا خواستم و بهم نداد یا چیزهایی که خیلی راحت بهم داد. مشکلاتی که به نظر پیچیده میومدن و حل شدن، کسانی که خیلی دوستشون داشتم و فکر میکردم بدون اونا زندگی غیر ممکنه ولی الان هیچکدوم تو زندگیم نیستن. در نهایت همه اتفاقاتی که به نظرم بد بودن نتیجه...
-
واکسن
دوشنبه 3 خرداد 1400 10:48
نمیدونم چرا پستها نصفه میاد!! کلی نوشته بودم پرید حالا دوباره باید بنویسم! تزریق واکسن هم مثل چیزهای دیگه شده دردسر. مامانم تو گروه ۷۵ تا ۸۰ بود هفته پیش با برادرم رفته بودن ایران مال که انقدر شلوغ بود بی خیال شدن و اومدن خونه. دیروز من ساعت ۶ صبح رفتم دنبالش و رفتیم سرای محله جماران. باورم نمیشد که اون موقع صبح ما...
-
امتحان با شادی در شاد!
یکشنبه 26 اردیبهشت 1400 18:25
دیروز پسرم اولین امتحان زندگیش رو داد. امتحان روخوانی فارسی اونم تو شاد بصورت آنلاین. خب کلاساشون آنلاین نبود و معلمشون همیشه فایل صوتی یا تصویری میفرستاد من اصلا بلد نبودم لایو بفرستم دخترم بهمون یاد داد و این شد یه بازی جالب برای پسرم! یعنی کلا یادش رفت که امتحان داره، ذوق داشت که لایو بذاره! از ساعت ۱۰ صبح آنلاین...
-
روزهای آخر مدرسه
شنبه 18 اردیبهشت 1400 22:41
دیگه کلاس اول ماهم داره به سلامتی تموم میشه واقعا حروف و کلمات فارسی رو با گوشت و استخونم درک کردم !!! امیدوارم زودتر مدارس باز شه و همه چیز عادی بشه البته با این وضعیت واکسیناسیون فکر نکنم امسال هم باز بشه. برای یکی از بسته هام باید گل سفالگری بخرم، من چون تعداد بالا میخرم تو این یکسال اصلا احتیاجی نداشتم و تازه تموم...
-
سالگرد ازدواج
چهارشنبه 15 اردیبهشت 1400 08:48
دیروز پانزدهمین سالگرد ازدواجمون بود. عموی بزرگم همیشه میگفت آدم باید 15 سال با کسی زیر یک سقف زندگی کنه تا بفهمه که میتونه کنارش باشه یا نه. به نظرم حرف درستیه. ما هم تو این 15 سال خیلی تغییر کردیم و الان دیگه خیلی شبیه هم هستیم. دیروز رفتیم سمت ورسک. چقدر زیبا و باشکوهه. یه مسیر پیاده روی قشنگ هم زیرش داره که هی...
-
بعد از مدتها
شنبه 11 اردیبهشت 1400 19:30
واقعا هیچ دلیلی برای این همه ننوشتن ندارم. نمیدونم چرا هر دفعه میام بنویسم میگم بذار حالا بعداً! یادم نیست آخرین بار کی نوشتم. زندگی در جریانه مشغول کار و درس هستیم. کار خودم و درس پسرک. عید هم تهران بودیم و البته هیچ کس رو هم ندیدیم. مامانم قبل از عید درگیر زونا شد و چقدر این بیماری سخت و طولانیه. هنوز هم کامل خوب...
-
روزهای تکراری
یکشنبه 23 آذر 1399 23:54
امشب وقتم آزادتر بود و تصمیم گرفتم وبلاگ بخونم. وبلاگهایی که تا حالا نخونده بودم چقدر همه جا پر از غم شده. سایه مشکلات اقتصادی قشنگ تو زندگی همه مردم دیده میشه و حیف که بچه ها هم ناخودآگاه درگیرش میشن. منم دیگه کم کم یاد گرفتم چطوری کلاس اول دبستان رو درس بدم. هم من و هم پسرم روتین کار اومده دستمون. مشکلاتی که من...
-
رویا یا واقعیت
دوشنبه 10 آذر 1399 10:24
داشتم فکر می کردم چه فرقی می کنه که ما مثلا دیشب رفته باشیم دیدن کسی یا اینکه خوابش رو دیده باشیم و تو خواب کلی بغلش کرده باشیم. همه اتفاقات اون لحظات که به خاطراتمون میپوندن پس چه فرقی داره واقعا اتفاقها افتادن یا فقط تو مغز ما بودن. اوایل که پدرم تازه فوت شده بود وقتی خوابش رو میدیدم صبح خیلی خیلی دلتنگش می شدم تا...
-
دوباره سلام
پنجشنبه 22 آبان 1399 08:59
بعد مدتها دوباره اومدم. گوشیمو عوض کردم و رمز وبم تو گوشی قبلی سیو شده بود الانم دوباره با همون قبلیه اومدم. یعنی تنبلی در این حد! نمیدونم کسی اینجا رو میخونه یا نه ولی زندگی در جریانه. بیشتر از دوماهه که ننوشتم. پسرم امسال کلاس اولیه و من بیشتر وقتم مشغول کار کردن باهاش هستم. نمیدونم مدارس دیگه چطور کار میکنن ولی...
-
آخرین خداحافظی
سهشنبه 11 شهریور 1399 09:49
آخرین جمعه مرداد ماه رفتیم خونه مادر همسر. حالش خیلی خوب نبود. هرچی همسر ازش پرسید اسممون رو یادش نیومد. ولی تمام مدتی که کنارش ایستاده بودم من رو نگاه میکرد و من تمام مدت فکر میکردم چرا باید تو این شرایط باشه. بخاطر اون مریضی لعنتی مثانه رو برداشته بودن و به جاش یه کیسه گذاشته بودن که هر لحظه ممکن بود بخاطر آلزایمر و...
-
معجزه نوشتن
سهشنبه 28 مرداد 1399 10:48
صبحها دیگه کم کم دارن خنک میشن و به پاییز نزدیک میشیم. چند هفته پیش در اوج ناامیدی یه دفعه با خودم فکر کردم تصور کن همه چیز خوب پیش بره و یه چیزایی که برای کارم لازم دارم رو بتونم بخرم. البته با این وضعیت گرونی تقریبا غیر ممکن بود. فکر کردم ذهن من آزاده به هرچیزی که میخواد برسه حداقل تو همون فکرم! چندتاشون رو نوشتم و...
-
زمین
پنجشنبه 16 مرداد 1399 08:24
عمل مادر همسر خداروشکر به خوبی انجام شد و دیروز هم مرخص شد. البته یه سری مشکلات آلزایمر هنوز سرجاش هست. امیدوارم این روزهای سخت براش راحتتر بشه. تنها چیزی که میتونم بگم اینه که خدا آخر و عاقبتمون رو به خیر کنه. این روزها درگیر یه مسئله دیگه هم هستم البته امروز صبح تمومش کردم. من اینجا با اسم خودم مینویسم و آدرس هم...
-
بازم نگرانی
چهارشنبه 8 مرداد 1399 21:58
خیلی دوست ندارم روزهای غم انگیز رو ثبت کنم ولی ما همچنان دلنگران مادر همسر هستیم. هنوز موفق به عمل نشدیم. یه دوراهیه که ته هیچ کدومش معلوم نیست. چون سنش بالاست عمل خیلی خطرناکه و اگر هم عمل نکنه امیدی به زندگی نیست. اگر شرایط خوب باشه شاید فردا عمل بشه. براش دعا کنین خیلی خیلی نگرانم. امروز داشتم سریال آب پریا رو نگاه...
-
فاصله یک قدم تا حقیقت
سهشنبه 31 تیر 1399 23:19
به قول همسرم همیشه یک قدم تا حقیقت فاصله هست. در مورد بیماری مادرهمسر هم همین اتفاق افتاد. روز جمعه حالش به شدت بد بود هیچ کدوم مارو نمیشناخت و کلمه ای حرف نمیزد و به سختی نفس میکشید. من که اصلا نتونستم کنارش بشینم. غم دنیا اومد تو دلم. از یه موسسه ای زنگ زدن دکتر اومد ویزیت کرد و هیچ چیز خاصی نگفت. شنبه همسر با یه...
-
بعد از مدتها
دوشنبه 23 تیر 1399 14:38
نمیدونم چرا این مدت انقدر کمرنگ شدم! همتون رو میخونم، لاندا، ترانه، مرضیه، الی و پیشاگ عزیزم ولی نمیدونم چرا حس نوشتن کامنت ندارم. انگار دلم میخواد یه گوشه بشینم ساکت و تماشا کنم. خلاصه که منو ببخشین. مادرهمسر هم همچنان حالش خوب نیست و اینجوریه که هرچندروز یکبار بدتر میشه. دیگه خیلی حرف نمیزنه. غذاشو باید تو دهنش...
-
روزهای در ظاهر آرام
سهشنبه 3 تیر 1399 00:18
بیشتر روزها خونه ایم. مدارس هم که تموم شد و واقعا سرگرم کردن بچه ها تو خونه خیلی خیلی کار سختیه. روزها در ظاهر آرومن ولی واقعا این بالا رفتن قیمتها شدیدا به من احساس ناامنی میده. گاهی فکر میکنم زمان جنگ هم همینقدر سخت بوده؟ من که بچه بودم و متوجه خیلی چیزا نبودم. سال نود که اولین خونه مون رو خریدیم تقریبا کل وسایل...
-
آلزایمر
شنبه 24 خرداد 1399 22:52
از وقتی یادم میاد تو خانواده ما خیلی درگیر سالمندی نبودیم. بااینکه اکثرا عمرشون طولانی بود ولی خداروشکر درگیر آلزایمر نبودیم. ولی الان متاسفانه مادرهمسر یکی دو سالی هست که درگیرش شده. این چند ماه اخیر هم انگار سرعت رشد بیماریش زیاد شده. هیچ وقت فکر نمیکردم کاری سخت تر از بچه داری باشه ولی الان فهمیدم که نگهداری از یه...
-
بعد از مدتها پر از حرف
یکشنبه 18 خرداد 1399 23:42
واقعا نمیدونم چرا انقدر دیر اومدم! این روزها ریتم زندگی ما هنوز کنده. البته این کندی باعث شده که من روی بوجود اومدن استرس تو ذهنم تسلط بیشتری داشته باشم. چرا باید نگران اتفاقاتی باشم که نیوفتادن و شاید هیچ وقت هم نیوفتن. همیشه به همسرم می گفتم هر اتفاقی که بیوفته تو هیچ وقت بیکار نمیمونی و زندگی بهمون نشون داد که چرا...
-
اول اردیبهشت ماه جلالی
دوشنبه 1 اردیبهشت 1399 11:44
نمی دونم چرا انقدر درباره وبلاگ خوندن و نوشتن تنبل شدم. شاید چون زندگی همه تکراریه و شبیه هم. به هر حال امروز اول اردیبهشت ماه جلالیه و روز سعدی گفتم حتما یه پست بذارم. یه دوستی دارم که هر سال این روز رو به هم خبر میدیم اونم البته داستان داره. دانشجو بودیم و روز اول اردیبهشت بود من از صبح هی به دوستم میگفتم امروز اول...
-
سال نو
یکشنبه 10 فروردین 1399 12:42
سال نو مبارک. ماهم مثل بقیه قرنطینه هستیم. روزهای تکراری. ساعت شب و روز هم که عوض شده، شبا تا ۱ و ۲ صبح بیداریم صبح هم ۱۰ و ۱۱ بیدار میشیم. بیشتر وقتا کتاب میخونم. البته غذا پختن هم که خیلی بیشتر شده و به دنبالش ظرف شستن شاید هم به این سکون احتیاج داشتم. دیگه از استرس و نگرانی خبری نیست البته خب نگرانی از آوردن ویروس...
-
پیرمرد مهربان همسایه
دوشنبه 26 اسفند 1398 08:44
دیروز ساعت ۲ نهار تموم شد و من تصمیم گرفتم تا سه کتاب بخونم و بعد برم سراغ تمیز کردن یخچال. درست راس ساعت ۳ کتاب رو بستم و رفتم سراغ کارم. غافل از اینکه مرگ درست چند متر اونورتر از ما بوده. پیرمرد مهربون همسایه ساعت ۳ بدون هیچ عارضه ای سکته میکنه و تمام. همه چیز انقدر آروم و بی سروصدا اتفاق افتاد که ما ساعت ۶ تازه...
-
روزهای سخت
دوشنبه 19 اسفند 1398 16:58
روزها دارن سخت تر و سخت تر میشن و من هنوز ناامیدم. هیچ وقت ناامیدی تو ذهن من انقدر طولانی نشده بود. شاید دلیلش اینه که نمیتونم بیرون برم. برای بچه ها تو ایوان خونه زیرانداز انداختم تا روزها اونجا بشینن و بازی کنن و درس بخونن و از همه مهمتر آفتاب بگیرن. خودم هم دیروز رفتم زیر آفتاب عزیزم نشستم و لاک قرمز زدم. برق لاک...
-
این روزها و شبها...
جمعه 9 اسفند 1398 09:25
کی فکرشو میکرد... تو بهترین و روشن ترین روزهای ایران دنیا اومدم ولی کل زندگیم افتاد روی بدترین و سیاه ترین روزها.... جنگ، انواع کمبودها، بمبارانها، موشک بارانها، محدودیتها، تحریمها، فلاکتها، بدبختیها، کشتارها و این سه تای آخری هم که دیگه هیچی... خدایا ما دیگه هیچ مدادرنگی برای رنگ کردن روزهامون نداریم، تو رنگ بپاش...
-
ازدواج اشتباه
سهشنبه 6 اسفند 1398 08:17
چندتا وبلاگ هست که خاموش میخونمشون. دخترهایی که تازه ازدواج کردن یا در شرف ازدواجن. غلط بودن انتخابشون کاملا واضح و آشکاره. بعضی وقتا دلم میخواد براشون بنویسم ته این راه غیر از بدبختی چیزی نیست ولی نمیشه از دور برای کسی نسخه پیچید! تو اطرافیانمون چند مورد ازدواج اشتباه داشتیم، کسایی که تو بهترین حالت جدا شدن و بعضی ها...
-
اسباب بازیها
شنبه 3 اسفند 1398 08:16
دیروز اسباب بازیهای بچه ها رو آوردیم وسط و بیشتر از ده تا کیسه بزرگ اسباب بازی شکسته و خراب و به درد نخور جمع کردیم تا بندازیم دور. نمیدونم اینا کجا جا شده بودن! بماند که پسرم فکر میکنه بردیمشون انباری من هنوزم فکر میکنم اسباب بازیها و عروسکها روح دارن و انگار نباید دور انداخته بشن البته اون قسمت مامان ذهنم سریع جلوی...
-
فیلم عروسی
یکشنبه 27 بهمن 1398 14:20
خیلی وقته ننوشتم و اعتراف میکنم که دلیلش فقط و فقط تنبلی هست! دیشب پسرم دلش خواست فیلم عروسیمون رو ببینه! دقیقا دخترم تو همین سن تقریبا هرروز این فیلم رو نگاه میکرد! فیلم در مقایسه با فیلمای الان خیلی ساده بود. کلی هم به قیافه هامون خندیدیم. چقدر لاغر و جوون بودیم! یه تعدادی فوت شدن یه تعدادی جدا شدن بعضی ها هم قهرن!...
-
بعد از نمایشگاه
سهشنبه 8 بهمن 1398 07:08
خب نمایشگاه هم بالاخره با همه سختیهاش تموم شد. این سری بازخورد نمایشگاه قبل رو تو محصولات قدیمم اعمال کرده بودم و محصولات جدید هم داشتم که خیلی خوب جلب توجه میکردن. در کل راضی بودم. خوبی نمایشگاه اینه که آدمهای جدید میبینی و راههای جدید جلوی پات باز میشه. این بار هم یه ایده خیلی خوبی بهم پیشنهاد شد که به زودی اجرا...
-
بالاخره نمایشگاه
یکشنبه 29 دی 1398 09:14
بالاخره روز موعود رسید! امروز باید بریم غرفه رو بچینیم و از فردا تا جمعه نمایشگاه هستم. خب من همه تلاشم رو کردم و بقیه اش رو به خدا میسپرم.امروز هم مدارس بخاطر برف تعطیله. اگر فردا هم تعطیل باشه خیلی راحتترم. نمایشگاه اسباب بازی و سرگرمی. خیابان حجاب کانون پرورش فکری کودکان، غرفه قطار علم اگه دوست داشتین بیاین خوشحال...
-
باورم نمیشه
چهارشنبه 18 دی 1398 16:26
پس کی همه این بدبختیها دست از سر ما برمیدارن اصلا صبح دلم نمیخواد خبرهارو چک کنم چون جز خبرهای بد چیزی توش نیست. امروز از شنیدن خبر سقوط هواپیما خیلی خیلی ناراحت شدم و بدتر از اون وقتی شنیدم یکی از دوستای همسر هم توش بوده. وای خدایا باورم نمیشه. این دوستش که با خانواده اش کانادا زندگی میکنن فقط سالی چند ماه میومد...